سيد محمد باقر برقعى
17
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پل امتحان اى روح بلند و راحت جان * اى جلوهگه وجود انسان چشمان تو چون چراغ جادو * برق نگهت چو راز پنهان در چشم تو آيتى هويداست * كان هست نشان عشق و ايمان راز تو عيان بود و ليكن * اين راز بگفته نيست ، آسان لبخند تو حامل پيامى است * گويد كه مبند دل به خوبان آن نرگس مست تو كند مست * صد عاشق خسته و پريشان بر من چو خيال خود ببندى * شبها منم و دو چشم گريان درد دل ما زرنگ رخسار * پيداست ولى كجاست درمان دنيا پل امتحان خلق است * زنهار نبينمت پشيمان آن چيز كه پاى تو ببندد * ره توشهى خود بكن هراسان آسايش خلق كن فراهم * شادى تو مىكند دوچندان بشنو تو حديث « خاتمى » را * تا آنكه شوى هميشه خندان بهار عمر دارم اميد وصل چرا مىدوانىام * محبوب نازنين به كجا مىكشانىام در كورهراه عشق كه جانها فدا شود * در عشق آتشين رُخت مىنشانىام عمر عزيز خويش بدادم به رايگان * خيرى نديدهام ز جهان و جوانىام نيمى به انتظار گذشت از بهار عمر * نيم دگر خزان و من و ناتوانىام من جلوه بهار خودم را نديدهام * بينم به چشم خويش زمان خزانىام يك جرعهى شراب بنوشم ز مىفروش * فارغ شوم ز غصه و رنج نهانىام در پاى دوست جان و جهان را فدا كنم * ديگر چه حاجت است ازين زندگانىام در روى خاك جاى من روسياه نيست * بايد سفر كنم به خانهى حق آسمانىام از جور روزگار مكن شكوه « خاتمى » * رنج فراق يار و غم بىزبانىام